skip to main
|
skip to sidebar
۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۱, جمعه
منطق مادرانه
خوابالود و با چشمان پف کرده آمد و ژاکتی از میان تل سوغات روی زمین برداشت ...
میگویم: اه بیدار شدی؟ سردته؟
میگوید: الهی بمیرم مادر تو سردته!
بعد ژاکت را انداخت روی شانهی من و باز رفت خوابید!!! حالا اینکه من اصلا کی سردم بود سوالی است بیجواب...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
فهرست وبلاگ من
قصههای عامهپسند
الیزه
تراموا
Baloot
امیرمهدی حقیقت
سراب ساز سودا ستیز
کدئین
قوزک پای چپ یک زرّافهی ایدهآلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده میخارد
به اتفاق
fineline is lost
تنبل تنپلول
ناژو
جستار
Expired County...
.: my reticence :.
مداد هاش-ب
تزاد
ريزنوشت
Semialism
بیرون قاب قدم بزنیم
Opium
آواره بر فرازِ دريایِ مه
Wasted
بايگانی وبلاگ
اوت
(1)
سپتامبر
(2)
ژوئن
(1)
آوریل
(3)
دسامبر
(2)
اکتبر
(1)
اوت
(3)
ژوئیهٔ
(4)
ژوئن
(2)
مهٔ
(2)
آوریل
(5)
مارس
(3)
فوریهٔ
(2)
ژانویهٔ
(2)
دسامبر
(7)
نوامبر
(1)
اکتبر
(4)
سپتامبر
(9)
اوت
(4)
ژوئیهٔ
(9)
ژوئن
(6)
مهٔ
(7)
آوریل
(12)
مارس
(7)
فوریهٔ
(6)
ژانویهٔ
(11)
دسامبر
(13)
نوامبر
(11)
اکتبر
(12)
سپتامبر
(15)
اوت
(8)
ژوئیهٔ
(10)
ژوئن
(8)
مهٔ
(17)
آوریل
(22)
مارس
(8)
فوریهٔ
(15)
ژانویهٔ
(15)
دسامبر
(27)
نوامبر
(27)
اکتبر
(20)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر