skip to main
|
skip to sidebar
۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه
عجبم از این کارکرد مغز!
دکتر، خیلی با احتیاط و آرام، گفت که آسم دارم.
اولین فکری که از سرم گذشت:
حالا با این اسپریها که باید همراهم باشد چطوری کیف کلاچ دست بگیرم؟
دومین فکری که از سرم گذشت:
اگر رفتم ایران، بهم گیر دادند، زندان رفتم، بدون اسپریهایم چی کار کنم؟
یعنی واقعا متاسفم برای خودم ... نه از ریه، که از مغز!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
فهرست وبلاگ من
قصههای عامهپسند
الیزه
تراموا
Baloot
امیرمهدی حقیقت
سراب ساز سودا ستیز
کدئین
قوزک پای چپ یک زرّافهی ایدهآلیست که در یک عصر پاییزی سیگارش تمام شده میخارد
به اتفاق
fineline is lost
تنبل تنپلول
ناژو
جستار
Expired County...
.: my reticence :.
مداد هاش-ب
تزاد
ريزنوشت
Semialism
بیرون قاب قدم بزنیم
Opium
آواره بر فرازِ دريایِ مه
Wasted
بايگانی وبلاگ
اوت
(1)
سپتامبر
(2)
ژوئن
(1)
آوریل
(3)
دسامبر
(2)
اکتبر
(1)
اوت
(3)
ژوئیهٔ
(4)
ژوئن
(2)
مهٔ
(2)
آوریل
(5)
مارس
(3)
فوریهٔ
(2)
ژانویهٔ
(2)
دسامبر
(7)
نوامبر
(1)
اکتبر
(4)
سپتامبر
(9)
اوت
(4)
ژوئیهٔ
(9)
ژوئن
(6)
مهٔ
(7)
آوریل
(12)
مارس
(7)
فوریهٔ
(6)
ژانویهٔ
(11)
دسامبر
(13)
نوامبر
(11)
اکتبر
(12)
سپتامبر
(15)
اوت
(8)
ژوئیهٔ
(10)
ژوئن
(8)
مهٔ
(17)
آوریل
(22)
مارس
(8)
فوریهٔ
(15)
ژانویهٔ
(15)
دسامبر
(27)
نوامبر
(27)
اکتبر
(20)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر